چون عرب‌ها نمی‌توانند!!! بنابراین ما ایرانی‌ها...

 

در زبان عربی چهار حرف: پ گ ژ چ وجود ندارد. آن‌ها به جای این ۴ حرف، از واج‌های : ف - ک – ز - ج بهره می‌گیرند.
و اما: چون عرب‌ها نمی‌توانند «پ» را بر زبان رانند، بنابراین ما ایرانی‌ها،
به پیل می‌گوییم: فیل
به پلپل می‌گوییم: فلفل
به پهلویات باباطاهر می‌گوییم: فهلویات باباطاهر
به سپیدرود می‌گوییم: سفیدرود
به سپاهان می‌گوییم: اصفهان
به پردیس می‌گوییم: فردوس
به پلاتون می‌گوییم: افلاطون
به تهماسپ می‌گوییم: تهماسب
به پارس می‌گوییم: فارس
به پساوند می‌گوییم: بساوند
به پارسی می‌گوییم: فارسی!
به پادافره می‌گوییم: مجازات،مکافات، تعزیر، جزا، تنبیه...
به پاداش هم می‌گوییم: جایزه


چون عرب‌ها نمی‌توانند «گ» را برزبان بیاورند، بنابراین ما ایرانی‌ها
به گرگانی می‌گوییم: جرجانی
به بزرگمهر می‌گوییم: بوذرجمهر
به لشگری می‌گوییم: لشکری
به گرچک می‌گوییم: قرجک
به گاسپین می‌گوییم: قزوین!
به پاسارگاد هم می‌گوییم: تخت سلیمان‌نبی!


چون عرب‌ها نمی‌توانند «چ» را برزبان بیاورند، ما ایرانی‌ها،
به چمکران می‌گوییم: جمکران
به چاچ‌رود می‌گوییم: جاجرود
به چزاندن می‌گوییم: جزاندن


چون عرب‌ها نمی‌توانند «ژ» را بیان کنند، ما ایرانی‌ها
به دژ می‌گوییم: دز (سد دز)
به کژ می‌گوییم: :کج
به مژ می‌گوییم: : مج
به کژآئین می‌گوییم: کج‌آئین
به کژدُم می‌گوییم عقرب!
به لاژورد می‌گوییم: لاجورد


فردوسی فرماید:
به پیمان که در شهر هاماوران سپهبد دهد ساو و باژ گران


اما مابه باژ می‌گوییم: باج


فردوسی فرماید:
پیاده شد از اسپ و ژوپین به دست همی رفت شیدا به کردار مست


اما ما به اسپ می‌گوییم: اسب
به ژوپین می‌گوییم: زوبین


وچون در زبان پارسی واژه‌هائی مانند چرکابه، پس‌آب، گنداب... نداریم، نام این چیزها را گذاشته‌یم فاضل‌آب، 
چون مردمی سخندان هستیم و از نوادگان فردوسی،
به ویرانه می‌گوییم خرابه
به ابریشم می‌گوییم: حریر
به یاران می‌گوییم صحابه!
به ناشتا وچاشت بامدادی می‌گوییم صبحانه یا سحری!
به چاشت شامگاهی می‌گوییم: عصرانه یا افطار!
به خوراک و خورش می‌گوییم: غذا و اغذیه و تغذیه ومغذی(!)
به آرامگاه می‌گوییم: مقبره
به گور می‌گوییم: قبر
به برادر می‌گوییم: اخوی
به پدر می‌گوییم: ابوی


و اکنون نمی‌دانیم برای این که بتوانیم زبان شیرین پارسی را دوباره بیاموزیم و بکار بندیم، باید از کجا آغاز کنیم؟!

 

هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن! شاعر هم گفته است: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد! بنابراین،
چون ما ایرانیان در زبان پارسی واژه‌ی گرمابه نداریم به آن می‌گوئیم: حمام!
چون در پارسی واژه‌های خجسته، فرخ و شادباش نداریم به جای «زاد روزت خجسته باد» می‌گوئیم: «تولدت مبارک».
به خجسته می گوئیم میمون
اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم می‌گوییم: تولدت میمون و مبارک!
چون نمی‌توانیم بگوییم: «دوستانه» می گوئیم با حسن نیت!
چون نمی‌توانیم بگوییم «دشمنانه» می گوییم خصمانه یا با سوء نیت
چون نمی‌توانیم بگوئیم امیدوارم، می‌گوئیم ان‌شاءالله
چون نمی‌توانیم بگوئیم آفرین، می‌گوئیم بارک‌الله
چون نمی‌توانیم بگوئیم به نام ویاری ایزد، می‌گوییم: ماشاءالله
و چون نمی‌توانیم بگوئیم نادارها، بی‌چیزان، تنُک‌‌‌مایه‌گان، می‌گوئیم: مستضعفان، فقرا، مساکین!
به خانه می‌گوییم: مسکن
به داروی درد می‌گوییم: مسکن (و اگر در نوشته‌ای به چنین جمله‌ای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمی‌دانیم «دارو» گران است یا «خانه»؟
به «آرامش» می‌گوییم تسکین، سکون
به شهر هم می‌گوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!


ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم:
به جای درازا می گوییم: طول
به جای پهنا می‌گوییم: عرض
به ژرفا می‌گوییم: عمق
به بلندا می‌گوییم: ارتفاع
به سرنوشت می‌گوییم: تقدیر
به سرگذشت می‌گوییم: تاریخ
به خانه و سرای می‌گوییم : منزل و مأوا و مسکن
به ایرانیان کهن می گوییم: پارس
به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!
به پارس‌ها می‌گوییم: عجم!
به عجم (لال) می گوییم: گبر


چون میهن ما خاور ندارد،
به خاور می‌گوییم: مشرق یا شرق!
به باختر می‌گوییم: مغرب و غرب
و کمتر کسی می‌داند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!


چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گران‌بها است (و گاهی هم کوپنی می‌‌شود!)
تهران را می نویسیم طهران
استوره را می نویسیم اسطوره
توس را  طوس
تهماسپ را طهماسب
تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)
همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچه‌ها، 


چون قالی را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!
آسمان را عرش می‌نامیم!
و

استاد توس فرمود:
چو ایران نباشد، تن من مباد! بدین بوم و بر زنده یک‌تن مباد!


و هرکس نداند، ما ایرانیان خوب می‌دانیم که نگهداشت یک کشور، ملت، فرهنگ و «هویت ملی» شدنی نیست مگر این که از زبان آن ملت هم به درستی نگهداری شود.
ما که مانند مصری‌ها نیستیم که چون زبانشان عربی شد، امروزه جهان آن‌ها را از خانواده‌ی اعراب می‌دانند.
البته ایرانی یا عرب بودن، هندی یا اسپانیائی بودن به خودی خود نه مایه‌ی برتری‌ است و نه مایه‌ سرافکندگی. زبان عربی هم یکی از زبان‌های نیرومند و کهن است.


سربلندی مردمان وکشورها به میزان دانستگی‌ها، بایستگی‌ها، شایستگی‌ها، و ارج نهادن آن‌ها به آزادی و «حقوق بشر» است.
با این همه، همان‌گونه که اگر یک اسدآبادی انگلیسی سخن بگوید، آمریکایی به شمار نمی‌آید، اگر یک سوئدی هم، لری سخن بگوید، لُر به شمار نخواهد رفت. چرا یک چینی که خودش فرهنگ و زبان و شناسنامه‌ی تاریخی دارد، بیاید و کردی سخن بگوید؟ و چرا ملت‌های عرب، به پارسی سخن نمی‌گویند؟ چرا ما ایرانیان باید نیمه‌عربی - نیمه‌پارسی سخن بگوئیم؟
فردوسی، سراینده‌ی بزرگ ایرانیان در ۱۰۷۰ سال پیش برای این که ایرانی شناسنامه‌ی ملی‌اش را گم نکند، و همچون مصری از خانواده‌ی اعراب به شمار نرود، شاهنامه را به پارسی‌ی گوش‌نوازی سرود و فرمود:


پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وبارانش ناید گزند
جهان کرده‌ام از سخن چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت
از آن پس نمیرم که من زنده‌ام که تخم سخن من پراگنده‌ام
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین


اکنون منِ ایرانی چرا باید از زیباترین واژه‌های دم دستم در «زبان شیرین پارسی» چشم‌پوشی کنم و از لغات عربی یا انگلیسی یا روسی که معنای بسیاری از آنان را هم بدرستی نمی‌دانم بهره بگیرم؟
و به جای توان و توانائی بگویم قدرت؟
به جای نیرو و نیرومندی بگویم قوت؟
به جای پررنگی بگویم غلظت؟
به جای سرشکستگی بگویم ذلت؟
به جای بیماری بگویم علت؟
به جای اندک و کمبود بگویم قلت؟
به جای شکوه بگویم عظمت؟
به جای خودرو بگویم اتومبیل
به جای پیوست بگویم ضمیمه، اتاشه!!
به جای مردمی و مردم سالاری هم بگویم «دموکراتیک»


به باور من، برای برخی از ایرانیان، درست کردن بچه، بسیار آسان‌تر است از پیداکردن یک نام شایسته برای او! بسیاری از دوستانم آنگاه که می‌خواهند برای نوزادانشان نامی خوش‌آهنگ و شایسته بیابند از من می‌خواهند که یاری‌شان کنم! به هریک از آن‌ها می‌گویم: «جیک جیک تابستون که بود، فکر زمستونت نبود؟!»
به هر روی، چون ما ایرانیان نام‌هائی به زیبائی بهرام و بهمن و بهداد و ... نداریم، اسم فرزندانمان را می‌گذاریم علی‌اکبر، علی‌اوسط، علی‌اصغر! (یعنی علی بزرگه، علی وسطی، علی کوچیکه!)
پسران بعدی را هم چنین نام می‌نهیم: غلامعلی، زینعلی، کلبعلی (سگِ علی= لقبی که شاه اسماعیل صفوی برخود نهاده بود و از زمان او رایج گردید) محمدعلی، حسین‌علی، حسنعلی، سبزعلی، گرگعلی، شیرعلی، گداعلی و....
نام آب کوهستان‌های دماوند را هم می‌گذاریم آبعلی!
وچون در زبان پارسی نام‌هائی مانند سهراب، سیاوش، داریوش و... نداریم نام فرزندانمان را می‌گذاریم اسکندر، عمر، چنگیز، تیمور، ...
و چون نام‌های خوش‌آهنگی همچون: پوران، دُردانه، رازدانه، گلبرگ، بوته، گندم، آناهیتا، ایراندخت، مهرانه، ژاله، الیکا (نام ده و رودی کوچک در ایران)، لِویس (نام گل شقایق به گویش اسدآبادی= از دامنه‌های زبان پهلوی ساسانی) و... نداریم، نام دختران خود را می‌گذاریم: زینب و رقیه و معصومه و زهرا و سکینه و سمیه و ...


دانای(حکیم) توس فرمود:
بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی


از آن‌جایی که ما ایرانیان مانند دانای توس، مهر بی‌کرانی به میهن خود داریم
به جای رستم‌زائی می‌گوئیم سزارین
رستم در زهدان مادرش رودابه آنچنان بزرگ بود که مادر نتوانست او را بزاید، بنابراین پزشکان، پهلوی مادر را شکافتند و رستم را بیرون آوردند. چنین وضعی برای سزار، قیصر روم هم پیش آمد و مردم باخترزمین از آن‌پس به این‌گونه زایاندن و زایش می‌گویند سزارین. ایرانیان هم می‌توانند به جای واژه‌ی «سزارین» که در زبان پارسی روان شده، بگویند: رستم‌زائی


به نوشابه می‌گوییم: شربت
به کوبش و کوبه می‌گوییم: ضربت
به خاک می‌گوییم: تربت
به بازگشت می‌گوییم: رجعت
به جایگاه می‌گوییم: مرتبت
به هماغوشی می‌گوییم: مقاربت
به گفتاورد می‌گوییم: نقل قول
به پراکندگی می‌گوییم: تفرقه
به پراکنده می‌گوییم: متفرق
به سرکوبگران می‌گوییم: قوای انتظامی
به کاخ می‌گوئیم قصر،
به انوشیروان دادگر می‌گوئیم: انوشیروان عادل


در «محضرحاج‌آقا» آنقدر «تلمذ» می‌کنیم که زبان پارسی‌مان همچون ماشین دودی دوره‌ی قاجار، دود و دمی راه می‌اندازد به قرار زیر:
به خاک سپردن = مدفون کردن
دست به آب رساندن = مدفوع کردن
به جای پایداری کردن می‌گوییم: دفاع کردن= تدافع = دفع دشمن= دفع بلغم = و...
به جای جنگ می‌گوییم: = مدافعه، مرافعه، حرب، محاربه.
به خراسان می‌گوییم: استان قدس رضوی!
به چراغ گرمازا می‌گوییم: علاءالدین! یا والور!
به کشاورز می‌گوییم: زارع
به کشاورزی می‌گوییم: زراعت


اما ناامید نشویم. این کار شدنی است!
تا سال‌ها پس از انقلاب مشروطیت به جای دادگستری می‌گفتیم عدلیه به جای شهربانی می‌گفتیم نظمیه به جای شهرداری و راهداری می‌گفتیم بلدیه به جای پرونده می گفتیم دوسیه به جای …

پارسي، فارسي

 

پارسي، فارسي

جمشيد سروشيار(اصفهان)

آنان كه در نسخ مختلف ديوان حافظ نظر گماشته اند، لابد در بعض نسخه ها بدين دو بيت:

خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند                 ساقي بده بشارت پيران پارسا را

                                                 ********

گر مطرب حريفان اين پارسي بخواند               در وجد و حالت آرد پيران پارسا را

- همچنين با يك قافيه – در غزل لنگردار وی با مطلع

دل ميرود ز دستم صاحبدلان خدا را        دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا

باز خورده اند، نيز در برخي از نسخ ديده اند كه يكي ازين دو بيت قافيه اي ديگر گرفته يا بيت دومين اصلاً حذف شده است. اين يك مورد ناچيز از  گونه گون موارد اختلافی است كه در ديوان عزيز ره جسته است.

نويسندۀ اين سطور، اين هر دو بيت را با كلمۀ قافيه پارسا اصيل مي شناسد1 و چون به پيروي مذهب بعض صاحب نظران - معتقد است كه حافظ پيوسته در كار تهذيب و تنقيح شعر خويش بوده، تصور مي نمايد كه وي دو بيت در اين غزل  با يك قافيه سروده و شعر را با اين دو روايت به دوستداران نسخه داده، ليكن بيت'' خوبان پارسي گو... '' – چنانكه از نسخ متداول بر مي آيد- مقبول تر افتاده است. به اصطلاح اهل كتاب – مجموعي اجمل و اكمل و اوعي ترتيب دهند، هر دو بيت را به يك قافيه يا باتغيير قافيۀ يك بيت در غزل درج نموده اند.

در اين باب بيش تطويل نمي دهيم، غرض اصلي ما در اين مقال تحقيق معني كلمۀ '' پارسي'' است در دو مصراع نخست هر دو بيت.

 در فرهنگنامه های مشهور زبان فارسي، ذيل اين واژه، معنائي كه بتوان اين دو بيت- بخصوص بيت دوم- را با آن كلاً  توجيه كرد، يافته نيست.

شيخ مفيد داور(م 1325 ه.ق) كه در توضيح مواضع مبهم ديوان خواجه در طبع قدسي، گاه تأملاتي سودمند دارد، در حاشيۀ بيت ''گر مطرب حريفان...'' اين مطلب را تعليق نموده است: '' بعضي گفته مراد از اين پارسي در اين بيت، مضمون حديثي است از پيغمبر- صلي الله عليه و آله- كه در شب معراج پرسيدم از اسرافيل كه آيا شنيدي كه خداي تعالي تكلم كرده باشد به كلام فارسي؟ گفت:بلي، فرمود: چه كنم با مشتي خاك  مگر بيامرزم.'' 3

و سودي بسنوي-شارح ديوان حافظ تركي-(م حدود 1006 ه.ق) بيت ديگر را چنين معني نموده است: '' زيبايان فارسي گو بخشندگان عمرند... اي ساقي به عابد و زاهد و پيران رهنما مژده بده بيايند و ملازم خدمت شريفشان باشند.

اين سخن خواجه دليل بر حلاوت  و ملاحتي است كه در زبان فارسي وجود دارد و بر آدمي ذوق و شوق و صفا مي بخشد...'' 4

هم اين بيت را مرحوم دكتر قاسم غني با روايت تركان پارسي گوی... پسنديده و در توجيه آن از قول جاحظ بصري(البيان و التبيين، بتحقيق عبد السلام هارون، الجزء الاول ص 146) استفاده نموده است كه: خود لحن( خطا در تلفظ و اعراب كلمات) هم بر نمك معشوق مي افزايد5 '' و مراد آن مرحوم ظاهراً آن است كه چون پارسي گفتن  معشوقگان ترك خالي از لحن نيست و اين نمك آنان است شاعر بدين صفت به شيرين ادائي ايشان نظر داشته  است.

و اين فقير- با اذعان به كژ ذوقي خويش- نه مي پسندم كه مطرب بزم حريفان بر سر مجلس حديث قدسي خواند، نه پارسي گوئي خوبان را- كه البته در شعر حافظ از نازنيان سرزمين عجم اند نه بلاد افرنج- هنر و مزيتي مي شناسم و نه لطفي چندان در پارسي سخن گفتن تركان مي بينم.

در '' جواهر الاسرار و زواهر الانوار'' (= شرح مثنوي مولوي) تأليف كمال الدين حسين بن حسن  خوارزمي  از بزرگان عرفا و متصوفة قرن هشتم و نهم(840 ه. ق) به كرات واژة '' پارسي'' و '' فارسي'' 6 در معناي غزل به كار رفته و اين معني كه از همه فرهنگنامه هاي متداول فوت شده است، روشنگر سخن خواجه است.

جز جواهر الاسرار در قصيده اي از زينبي يخنور روزگار محمود و مسعود غزنوي نيز اين واژه ظاهراً بمعني غزل ملحون به كار رفته است. اينك شواهد.

*   *   *

"حضرت مولوي  قدس سره مي فرمايد:

همه جمال تو بينم چو چشم باز كنم            همه شراب تو بينم چو لب فراز كنم

و در  فارسي  ديگر مي گويد:

اگر دمي بگذاري هواي نا اهلي                   ببيني  آنچه نبي ديد و آنچه ديد ولي'' 7

***

'' ما كه باشيم اي تو ما را جان جان                                تا كه ما باشيم با تو در ميان

و در اثناي فارسي  مي فرمايد:

دهان عشق مي خندد كه نامش ترك گفتم من             خود اين او مي دمد درما كه ما نائيم و اونائي''8

*****

'' هر كه جز ماهي  ز آبش  سير سير شد- اما ماهي را از آب سيري نيست، و در پارسي از آب  حال خود خبر ميدهد:

ريگ ز آب شير شد، من نشدم زهي زهي        لائق خرمكان من نيست در اين جهان زهي'' 9

***

'' او تفسير و هو معكم اينما كنتم در فارسي داده است، چنانكه مي فرمايد :

چو از سر بگيرم سرور او           چون من دل بجويم بود دلبر او'' 10

***

'' نگار من آن خوب ترك سرائی         كه دلها ربايد به بربط سرائی

هر آن گه كجا آورد پارسی ها          نماند ابا هر كسي پارسائی '' 11

***

اما  در وجه اطلاق كلمۀ '' فارسي'' يا '' پارسي'' بر غزل، بنده تصور مي كنم كه چون قدماي  ارباب صناعت موسيقي را'' عادت چنان رفته كه هر چه از آن جنس  بر ابيات تازي سازند آن را '' قول'' و هر چه بر مقطعات پارسي باشد آن را '' غزل'' خوانند12 '' كم كم اين اختصاص باعث آمده كه اصحاب، غزل ملحون(غزلي كه در پردۀ موسيقي راست آيد) يا عموماً غزل را بدين نام اصطلاح كنند. 13

يادداشت ها

1-پيش از بنده، استاد بزرگوار فقيد، مجتبي مينوي نيز با احتياط عالمانه اي خاص خويش اين هر دو بيت را باكلمة قافية'' پارسا'' از حافظ دانسته است(كتاب امروز، پائيز 1352، ص 9).

مسعود فرزاد(حافظ، صحت كلمات و اصالت غزلها، الف-ز، انتشارات دانشگاه پهلوي، 13، ص 14) در حاشيۀ بيت دوم مي نويسد: '' قديم ترين نسخه اي كه اين بيت را  ظبط كرده است در حدود يكصد و پنجاه بلكه دويست سال(950 تا 1000 هجري) پس از مرگ حافظ كتابت شده است، پس اين بيت دليل خوبي براي ثابت كردن اين  نكته است كه: در وهلۀ اول تمام اشعار حافظ بدست مدون يا مدونين اوليه نيفتاد و تكميل تدوين اشعار او عملي تدريجي بوده كه تا ده سال بلكه تا حدود دو قرن بعد از مرگش ادامه يافته است. اين بيت را (تا وقتي كه  در نسخه اي تاريخ دار متعلق به قبل از 950 يافت نشده باشد) از آن اشعار اصيل حافظ  مي دانم كه بعد ها به دست آمده به همين دليل در نسخ قديم تر ضبط نشده است. اين همه تأئيد مي كند كه اتكاي منحصر بر اقدم نسخ تاريخ دار صحيح نيست و ممكن است مصحح را از بعضي اشعار اصيل حافظ كه بعد از دورۀ اين نسخ(يعني  بعد از قرن نهم هجري قمري) كتابت شده است محروم بسازد'' .

 2 - مثلا رك : مسعود فرزاد(مأخذ پيشين، ص12) كه بيت دوم را مكمل معناي بيت اول دانسته و گفته است: '' در متن نهايي غزل بايد بلافاصله پس از آن بيت جاي داده شود'' . وي بيت را بدين صورت پذيرفته است:

گر مطرب حريفان اين پارسي بخواند      در رقص و حالت  آرد رندان با صفا را

و در توجيه ضبط خويش چنين آورده است كه: '' در اين بيت چنانكه بر من معلوم شد نه'' پيران پارسا'' مي توانيم داشته باشيم نه '' رندان پارسا'' زيرا هر دو صورت مستلزم تكرار قافيه با بيت (خوبان پارسي گو ... ) مي شود ... ''

در غزلي ديگر (غزل 37، چاپ قزويني) هم دو بيت زير بي فاصلۀ بيت يا ابياتي  بدرج آمده است.

نصيحتي كنمت ياد گير و در عمل آر       كه اين حديث ز پير طريقتم ياد است

غم جهان مخور و پسند من مبر از ياد          كه اين لطيفة عشقم ز رهروي يادست

در بعض نسخ- به قصد رفع تكرار قافيه- ميان اين دو بيت فاصله ايجاد كرده اند؛ برخي نسخه هاي اصيل بيت دوم را ندارد، نيز مرحوم دهخدا(مجله دانش، آذر 1330 ص 398) آن را الحاقي يا از غزلی ديگر دانسته اند كه مفقود شده و در دستها نيست. اين دو بيت نيز در يك غزل(غزل 91، چاپ قزويني) با فاصله يك بيت آمده است:

صد جوي آب بسته ام از ديده بر كنار         بر بوي تخم مهر كه دردل بكارمت

مي گريم و مرادم ازين سيل اشكبار           تخم محبت است كه در دل بكارمت

كه قطعاً يكي از اين دو بيت بايد از غزل طرح شود. در بعض نسخ قديم تنها بيت دوم را ضبط نموده اند.

3- ديوان خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي- قدس سره العزيز- از روي نسخة قدسي-رحمة الله عليه- چاپ افست رشديه، ص 40.

4- شرح سودی  بر حافظ، ترجمة دكتر عصمت ستار زاده، ج اول(چاپ دوم) ص 50.

5- حافظ با يادداشت ها و حواشي دكتر قاسم غنی، به اهتمام سيروی غنی، تهران 1356، مقابل ص 5.

6- در بعض نسخ ديوان حافظ نيز بجاي'' پارسی'' در بيت'' خوبان پارسی گو ...''    '' فارسی'' ضبط شده. رك: جامع نسخ حافظ، تأليف مسعود فرزاد، از انتشارات دانشگاه شيراز، ص 5. ديوان مولانا شمس  الدين محمد حافظ شيرازي، به اهتمام دكتر يحيي قريب، بنگاه مطبوعاتي صفي عليشاه، ص 5.

7- جواهر الاسرار، شرح مثنوی مولوی روم، طبع نولكشور، لكهنو، ص 14.

8- همان، ص 103.

9- همان، ص 114.

10- همان،  ص 181.

11- مونس الاحرار، تأليف محمد بدر الجاجرمی، به اهتمام مير صالح طبيبی، انجمن آثار ملی، ج دوم، ص 458.

12- المعجم في معائير اشعار العجم، شمس الدين محمد بن قيس الرازی، به تصحيح مدرس رضوی، انتشارات دانشگاه تهران(ص 554) ص 114. در اين باب نيز رك: مقاصد الالحان تأليف عبد القادر بن غيبی حافظ مراغی. به اهتمام تقی بينش، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص 103.

13- در باب  غزل ملحون و ناملحون به مقالۀ ممتع شادروان استاد همائی به عنوان '' غزل و تحول اصطلاحی آن در قديم و جديد'' رجوع شود. اين مقاله در صفحات 576- 569 ديوان عثمان مختاری( بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1341) بچاپ رسيده است.

 

برگرفته از : آينده، مجله فرهنگ و تحقيقات ايراني، تاريخ، ادبيات و كتاب، آذر- اسفند 1359 شمسي، سال ششم شماره هاي 9- 12، رويه هاي 671 تا 676-675

با سپاس فراوان از بانو مينا صالحي

سالروز جاودانگي اشو زرتشت

زرتشت، پیام آور راستی و آزادی
 

«اوست که در آغاز با اندیشه اش فردوس را بیاراست و جهان را روشنایی بخشید و با خرد خویش راستی را بیافرید تا نیک اندیشان را پشتیبان باشد. ای مزدا اهورا، ای که در همیشه و همه حال یکسانی، با نیروی مینوی خویش فروغ ایمان را در قلب ما بر افروز- اهنودگات، بند 1، یسنا 31»
سه هزار و 747 سال پیش پیام آوری از آریاییان برخاست و سرود راستی و گزینش مبتنی بر خرد و اندیشه را برای مردمان به ارمغان آورد؛ سخنانی که به گفته خود او برای دروغ پرستان و بیدادگران ناگوار و برای راستی جویان و آزادگان دلپذیر و شیرین بود. پیام آور خردمندی که سخنان اندیشه بر انگیزش بر فراز زمان و مکان به پرواز درآمد و تا به امروز اندیشمندان بسیاری را در شگفت گستره و ژرفای مفهوم سه واژه ی کوتاه ولی زیبا فرو برد؛ آری...همان واژگانی که اگر رهنما و پیشرو زندگی هر انسان قرار گیرد از او انسانی بس وارسته خواهد ساخت. دانشمند امریکایی ویتنی (Whitney) می نویسد: « آیینی را که زرتشت در جزو پندار و گفتار نیک و کردار نیک غالبا تکرار کرده است بهتر و پاک تر از بیان عیسی است، آیا این سه کلمه دارای همه چیز نیست و اساس کلیه مذاهب شمرده نمی شود؟ شاید کسی در جواب بگوید آری، عشق عیسی را نیز می توان ضمیمه این اصول نمود، اما کسی را که اندیشه اش خوب و پاک است نه فقط عیسی، بلکه سراسر جهان و خالقش را دوستار خواهد بود، کسی را که اندیشه اش را پاک است لاجرم دل هم پاک است؛ همیشه اندیشه نیک اساس و بنیان حقیقی گفتار نیک و کردار نیک است.(کیانی، بزرگمهر، ص 50)»

هم چنین ابو منصور محمد ابن احمد دقیقی چنین می سراید:
چو یک چندگاهی بر آمد بر این/ درختی پدید آمد اندر زمین
از ایوان گشتاسب تا پیش شاه/درختی گشن بیخ و بسیار شاخ
همه برگ او پند و بارش خرد/کسی کو چنان برخورد کی مُرَد؟
خجسته پی و نام او زردهشت/که اهریمن بدکنش را بکشت...

اما دیگر پیامی که زرتشت، آن آریا نژادِ وارسته، برای مردمان جهان ارزانی داشت، پیام آزادی و انتخاب بود، آزادی و انتخاب که بی شک برخاسته از تفکر و اندیشه، این ویژگی جدایی ناپذیر از آدمی است. این زرتشت بود که هستی و سرشته ی انسان را شناخت و هر آنچه گفت، سخن از ذات انسان و راز منش و زندگی او بود. در دوره باستان زرتشت را می توان نخستین کسی دانست که اصل دموکراسی و اختیار آدمی را زمزمه کرده است" «... اینک گوش فرا دارید و سخنان مرا بشنوید، ای کسانی که برای شنیدن اینجا آمده اید، مرد و زن بایستی خود اینچنین با رایزنی خویش و اندیشه راه خود را برگزینید و این است آموزش هایم...» و « پروردگارا کسی که اندیشه اش نیک یا بد باشد، کردار و گفتار و وجدان او نیز به نیکی یا بدی خواهد گرایید، راهی که اندیشه با آزادی اختیار کند اراده و پیمان نیز از آن پیروی خواهد کرد و با آن هماهنگی خواهد داشت، بنا به حکمت تو ای مزدا سرنوشت آن ها از هم جدا و متمایز خواهد بود-سپندگات، هات 48، بند 4» در نظام فکری زرتشت بشر از هویت و اصالت تاریخی بر خوردار و زندگی سرشار از واقعیت های وجودی اوست. همچنان که در گاتها دنیا، دنیای واقعیت هاست و خبری از آرمان شهرهای دست نیافتنی افلاطون و فارابی نیست، در واقع هدفِ زرتشت از سرودن گاتها از میان بردن بدی با سلاح راستی (اشا) و بنا نمودن آرمانشهر ناملموس فلاسفه بر پایه منش انسانی و ویژگی های اخلاقی است. سخن زرتشت سخن زندگی است؛ سخن ازکار است، آزادی بشر در مقام اختیار و مسئولیت فردی اوست، سخن وی زندگی شادمانه دنیا در سایه نظام شهریاری مردمی و ملی است. ویل دورانت در این باره میگوید: « در زمان های متاخر که دین از دست پیامبران خارج شد در اختیار سیاستمداران قرار گرفت خدای بزرگ به صورت شاه عظیم الجثه ای در آمد که عظمت هولناکی دارد، بزرگترین کاری که به دست زرتشت انجام گرفت آن بود که خدای خود را به صورتی بیان کرد که برتر از همه این حرف هاست.» پس بی جهت نیست که ایرانشهر مهد تمدن جهان است، آریاییان حتی پیش از اینکه منشوری به نام منشورحقوق بشر کوروش کبیر را به جهان پیشکش نمایند، سر لوحه ای داشته اند که در آن سخن از آزادی، پایه و بنیان اصلیِ هستیِ یک جامعه مدنی، آورده شده است؛ سرلوحه ای که دل های اندیشمند و آزاده را به سوی نبرد آگاهانه با بدی ها و پیروزی جاودانه راستی فرا می خوانده و از ایرانیان مردمی دلیر و دانا ساخته است.
پنجم دی روزی است که زرتشت پس از چهل و هفت سال کوشش و پشتکار خستگی ناپذیر در راه گسترش راستی و درستی در جهان و فراخواندن مردمان به سوی یکتا پرستی و اَشا به روشنایی ابدی پیوست. این روز روزی است که آن پیام آور راستین جان را فدای راستی و آزادگی نمود و به دیگر آزادگان درس ایمان، شهامت و سربلندی داد. زاری و شیون در روز جان باختن زرتشت روا نیست، چرا که «از گریه و مویه کردن، هم در اوستا و هم در ادبیات پهلوی به عنوان نشانه های حضور اهریمن یاد شده است. (داودی، مهدی، صص16 و 17)» پیام زرتشت پیام شادی است، او بر این بود که ما انسان ها شادی فزاینده زندگی را باور کرده و در راه اَشا و گستردن آن در جهان با او همراه و همگام شویم. پس در این روز بر روان پاک زرتشت درود و آفرین فرستاده و از پروردگار یکتا می خواهیم که ما را برای گام برداشتن در مسیرِ دست یازیدن به خواسته و هدف والای زرتشت یاری رساند.


در پایان برای شما چند سخن از بزرگان درباره زرتشت بزرگ، پیامبر راستین ایران زمین می آورم:
تاگور: «زرتشت بزرگترین پیامبر پیشکوست بود که راهِ آزادیِ انتخاب در امور اخلاقی را به روی آدمی گشود.»
نیچه: «زرتشت نخستین کسی بود که در پیکار نیکی و بدی، اخلاق را در حکمت عقلی بیان کرد که قدرت و اصل و غرض آن همه در خود آن است، این است کار نمایانِ زرتشت.»
ویل دورانت: «انسان مطابق تعالیم زرتشت، سرباز پیاده شطرنج نیست که در جنگِ جهان گیرِ دایمی، بدون اراده خود در حرکت باشد، بلکه آزادیِ اراده دارد.»
روژه گارودی: «زرتشت نخستین پیکره ساز عظمت انسانی، بُعد تازه ای به آدمی بخشید، بُعدی به استواری ستون فقرات و به دوری قطب که با آن انحراف های طبیعت را برای انسان ریشه کن کرد و آن را در خدمت تاریخ نهاد، به یمن این جهد ملکوتی است که انسان توانسته پیامبرانه در آینده و سرنوشت خود دخیل باشد.»
هگل: « راستی پایه ی فرهنگ اهورایی و ریشه اخلاق فاضله است.»
ابراهیم پور داود: «زرتشت در میان اقوام هند و اروپایی، نخستین و یگانه پیغمبری است که آیین یکتا پرستی آورد.»



منابع:
* اندیشه های زرتشت پیامبر ایران باستان، مهدی داودی، انتشارات سایه نیما، 1387
* خرده اوستا، ترجمه و تفسیر موبد اردشیر آذرگشسب، انتشارات فروهر، 1380
* سرود های زرتشت، ترجمه بزرگهمر کیانی، تفسیر از استاد ابراهیم پورداود ، انتشارات جامی، 1388
* هفته نامه خبری-فرهنگی امرداد، فرید شولیزاده، روزی که پیام آور آریایی به روشنایی پیوست، صفحه 5 ، 28 آذر 1388، سال دهم